تبلیغات
Sugarcane
چه عجب که پرسیدی-\nبله ممنون منم خوبم-\nدیگه چه خبر ؟-\nهنوز باشگاه میری ؟-\n\n\n[[اره]]\n[[نه]]
نگفتی چیکارا میکنی ؟-\n\n\n[[زندگی میکنیم دیگه. تو خوبی؟]]
لیوان رو روی میز روی زیر لیوانیتون قرار میدین\nبه صفحه مانیتورتون نگاه میکنید\nخبری نیست\nروی میز یه برگه گذاشته شده که همکارتون روی اون یه برگه کوچیک چسبونده \nروی برگه کوچیک نوشته شده مدیر گفته که اینا رو ببینی\nبرگه هارو بر میدارین\nیه سری مدارک\nروی یکی از اونا نوشته شده وارد سیستم حسابداری شود\nخوب\nبرگه هارو به غیر اون برگه ای که باید وارد سیستم بشه روی میز میزارین\nبه برگه نگاه میکنید\nپر از عدد و حساب و کتاب\nشروع میکنید\nباز کردن برنامه حسابداری\nثبت برگه جدید\nو\nشروع تایپ\nبعد از 2 دقیقه یکم صبر میکنید\nمثل اینکه یکی از اعداد درست نیست\nبا خودتون میگید\nمشکل من نیست\nشروع میکنین به ادامه کار\nوقتی به مانیتور نگاه میکنید احساس میکنید که نور صفحه مانیتور بیشتر شده\nبا خودتون میگید\nشاید چشماتون به خاطر کم خوابی دیشب خسته شده\nشروع میکنین به تایپ کردن\nبه صورت متوالی به برگه نگاه میکنید و اطلاعات رو وارد میکنید\nولی باز احساس میکنید نور صفحه زیاده\nدستتون رو میبرید روی دکمه های مانیتور که نور صفحه رو کم کنید\nمنو\nروشنایی\nو\nبله\nاینجوری بهتره\nدوباره به برگه نگاه میکنید\nو\nدوباره شروع میکنید به تایپ کردن\n.\n.\nاطلاعات رو میخونین\nزمانی که میخواین وارد سیستم کنید احساس میکنید که دوباره نور مانیتور زیاد شده\nدوباره شروع میکنید برای کم کردن نور\nولی نور کم نمیشه\n.\n.\n.\n\n[[چرا نور کم نمیشه]]
چه خوب شد-\nبگو کجاس منم بیام بعدا-\nاز دوستت چه خبر ؟-\nخوب شد ؟-\nخیلی تصادف بدی داشت ؟-\n\n[[اره بهتره ولی خوب خیلی تصادف بدی داشته طول میکشه خوب شه]]
تبریک میگم\nشما به اخر این قسمت رسیدید\n\nاین داستان ادامه دارد\n\nنظراتتون رو در این وبلاگ مطرح کنید\n<html><a href="vanturebooks.mihanblog.com">وبلاگ کتاب های نقش آفرینی</a></html>\n\n\nیا نظرتتون رو به این ایمیل ارسال کنید \n<html><a href="mailto:sadegh.broomand@gmail.com">sadegh.broomand@gmail.com</a></html>\n
چه بد شد-\nدوست داشتم با هم بریم-\nحالا که نمیری خودم مجبورم برم دیگه-\n.\n.\nاین صدای رئیسه ؟-\nاوه اوه داره منو صدا میکنه-\nباید برم میبینمت-\n\n[[باشه]]
سلام-\nخوبی همکار ؟-\nچه خبرا ؟-\nچی کارا میکنی ؟-\n\n\n[[خوبم ممنون]]
سلام-\nاین قهوه ها برای اینه که پسر مدیر دیروز عقد کرده-\nجالب نیست ؟-\nبالاخره مدیر یه پولی خرج کرد برامون-\n\n\n[[برداشتن لیوانتون و برگشتن به میز کار]]
اتاق : قسمت 2
همکارتون داره ازتون دور میشه\nهمینجور که به همکارتون دارید نگاه میکنید یه بوی خاص توجهتون رو جلب میکنه\nبلند میشین از پشت میزتون و به سمت آشپزخانه میرین\nبله\nامروز براتون قهوه درست کردن\nتعجب میکنین چون همون 4 تا چایی در روز رو هم به زور بهتون میدن\nاز همکارتون که کنارتون وایساده سوال میکنید\n\n\n[[دلیل این قهوه چیه ؟]]
محمد صادق هویت طلب برومند
با خودتون میگید\nحتما خراب شده\nدکمه کم کردن رو میزنید ولی کار نمیکنه\nدستتون میخوره به دکمه زیاد کردن نور\nنور یکم زیاد تر میشه\n.\n.\n.\nاما اصلا کم نمیشه\nعصبی میشید\nتند تند دکمه کم کردن نور رو میزنید\nولی کم نمیشه\nدر همین بین دوباره دستتون میخوره به نور زیاد\nعدد روی صفحه زیاد میشه\nمیخواین دستتون رو تکون بدین یا دوباره سعی کنید که نور رو کم کنید\nاما نمیتونید\n.\n.\nیعنی چی شده ؟\nانگار دستتون قفل شده\nانگار یکی دستتون رو همونجا نگه داشته\nدستتون دکمه زیاد شدن نور رو میزنه\nمیترسین\nیعنی چی؟؟؟\nدوباره دستتون دکمه رو فشار میده\nدوباره \nو\nدوباره\nعدد روی مانیتور همینجور زیاد میشه\n50%\n55%\n65%\n80%\n90%\n100%\nدستتون وایمیسته\nهیچ کاری نمیکنه\nهنوز نمیتونید کنترلش کنید\n.\n.\nنور مانیتور خیلی زیاد شده\n.\n.\n.\nدستتون دوباره شروع میکنه به زدن دکمه اما خوب عدد که زیاد تر نمیشه\nناگهان عدد از 100% به 101% تغییر میکنه\n.\n.\n.\nدوباره میترسین\n.\nیعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟\n.\n.\nعدد همینجوری زیاد میشه\n150%\n250%\n400%\n600%\n.\n.\nنور مانیتور خیلی زیاد شده اصلا نمیشه دیگه بهش نگاه کرد\nمیخواین سرتون رو تکون بدین ولی نمیتونین\nانگار یکی سرتون رو هم نگه داشته\nهمینطور چشماتون\nنمیتونید پلک بزنید\nخیلی بده\nچشماتون داره میسوزه\nعدد همینجوری داره زیاد میشه\n1500%\n3000%\nاشک تو چشماتون جمع شده\nیه حالتی بهتون دست میده\n.\n.\n.\n.\nدارین بیهوش میشین\nنمیتونید هیچ کاری بکنید\n.\n.\n. \n\n[[ادامه]]
اره دیگه-\nخدا بهش رحم کرد-\n.\n.\nاین صدای رئیسه ؟-\nاوه اوه داره منو صدا میکنه-\nباید برم میبینمت بعدا-\n\n[[باشه]]