تبلیغات
خاکستری GRAY
ساعت 9 صبحه
هوا برفیه
پدر خانواده بیرونه
رفته خرید
توی جنگ جهانی افسر بوده
ما روس هستیم
پسرها دارن تو حیات برف بازی میکنن
یکشون 7 سالشه و اون یکی 14 ساله
من مادرشون هستم
الان تو آشپزخونم
دارم کارای خونه رو انجام میدم
میدونین که منظورم چیه؟
غذا درست کردن و از این حرفا

خوب من برم سر کارام
این خون از کجاس؟\n.\n.\n.\n.\nبچه هااااااااا\nکجایین؟\n.\n.\n.\n.\nبرف شدید بوده و رد پاها رو محو کرده\nولی یکم معلومه\n\n[[دنبال کردن رد پاهای پاک شده]]
ساعت 9 صبحه\nهوا برفیه\nپدر خانواده بیرونه\nرفته خرید\nتوی جنگ جهانی افسر بوده\nما روس هستیم\nپسرها دارن تو حیات برف بازی میکنن\nیکشون 7 سالشه و اون یکی 14 ساله\nمن مادرشون هستم\nالان تو آشپزخونم\nدارم کارای خونه رو انجام میدم\nمیدونین که منظورم چیه؟\nغذا درست کردن و از این حرفا\n\n[[خوب من برم سر کارام]]
این صدای خانومتون هست که داره میگه\nبچه هاااااا\nبچه هااااااااااااااااااا\nو پاش توی تله گیر کرده\n\n\n[[پایان این قسمت]]
شروع میکنین به سیب زمینی خورد کردن\nوقتی تموم میشه میرین سر سبزیا\nباید شسته بشن\n\n[[شستن سبزی]]
دنبال رد پاها میرین\n.\n.\n.\n.\nصدای پارس سگ و صدای گریه میشنوین\n\n\n[[دویدن]]
خوب شما سبزی دارین\nهویج دارین\nکلم و سیب زمینی هم دارین\n\n[[درست کردن سالاد]]\n[[درست کردن غذای اصلی]]\n[[درست کردن سوپ]]
وسایل سالاد که کلا ندارید\nباید صبر کنید\n\n\n[[دیدن وسایل موجود]]
توی آشپزخونه وسایل زیادی هست\nباید غذا درست کنین\nولی چند تا از وسایل غذا رو ندارین\nبه خاطر همین هم شوهرتون رفته خرید\nبهتره وسایلی که موجوده رو درست کنین تا اون بیاد\n\n[[دیدن وسایل موجود]]
خاکستری\nGRAY
دنبال رد پاها میرین\n.\n.\n.\n.\nهمینجوری به دنبال کردن ادامه میدین\n.\n.\n.\n.\nبرف خیلی شدید می باره \nجوری که حتی از 2 متر جلو تر از خودتون رو نمیتوید تشخیص بدین\n.\n.\n.\n.\nصدایی میشنوین\n\n[[دنبال کردن صدا]]
بله\nپاتون توی تله ای که شوهرتون گذاشته بوده گیر کرده و داره خون میاد\nجیغ بلندی میزنید\nبچها رو صدا میزنین\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nبچهههههههههههههههههههههههههه هااااااااااااااااااااااااااااااااا\n.\n.\n.\nروی زمین میوفتین\n\n\n\n[[ادامه]]
بچه ها\nکجایین؟\nبیاین اینجا\nبچه ها\nاگه دارین شوخی می کنین اصلا شوخی خوبی نیست\nبچه ها\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nاما خبری نیست\nفقط یه سری رد پا معلومه\n\n[[رفتن سمت رد پاها]]
خوب ما برای سوپ سیب زمینی و هویج و سبزی نیاز داریم\nولی جو نداریم\nمی تونین صبر کنین تا شوهرتون بیاد\nیا اینکه اصلا جو استفاده نکنید\n\n[[صبر کردن|دیدن وسایل موجود]]\n[[درست کردن سوپ بدون جو]]\n[[چک کردن بچه ها]]
سریعتر میدوین\nسریعتر \nو\nسریعتر\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nزیر پاتون صدایی میشنوین\nدرد وحشتناکی احساس میکنین\nدرد از پاتونه\n\n[[نگاه کردن به پاتون]]\n
خوب بچه ها دارن بازی میکنن\nخوشحال هستن و مشکلی ندارن\nباید حواستون باشه که یه موقع چیزیشون نشه\n\n[[درست کردن سوپ]]
این رد پای بچه هاس\n.\n.\n.\n.\n.\nصبر کن ببینم\nاین خون چیه؟\nیعنی چه اتفاقی افتاده؟\n.\n.\n.\n.\n.\nبچه هااااااا\nبچه هاااااااااااااا\nکجاییییین؟\n\n\n[[دنبال کردن رد پاها]]
برف سنگینی میاد\nاز بچه ها خبری نیست\n\n\n\n[[صدا زدن بچه ها]]
خوب قابلمه رو بر میدارین\nتوش رو پر آب میکنین \nمی زارین رو گاز\n\n[[روشن کردن اجاق گاز]]
میرین سمت پنجره که بچه ها رو نگاه کنین\n.\n.\n.\n.\nاما نیستن\nیعنی چی شده؟\nکجان ؟\nشاید اومدن تو رفتن تو اتاقشون\n\n[[صدا کردن بچه ها]]
دویدن \nدویدن\nدویدن\nهنوز صدای پارس سگ میاد\n\n[[سریع تر دویدن]]
بچه ها\nکجاییییین؟\nمامان کارتون داره\nبیاین پایین \nبچه هااااااااا\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nصدای نمیاد\n\n[[رفتن تو حیات]]
خوب سبزی ها هم شسته شدن \nیه سری به یچه ها بزنین ببینین تو چه وضعیتی هستن\n\n\n[[نگاه کردن بچه ها]]
خوب وسایل غذای اصلی رو هم ندارید\nباید صبر کنید\n\n[[دیدن وسایل موجود]]
یک ربع بعد\n.\n.\n.\n.\n.\nپدر خونه با خرید ها میرسه\n.\n.\n.\n.\nمیبینه در بازه و یکم خون ریخته روی زمین\n\n\n[[گشتن حیات]]
نویسنده:میثاق جراحی\nپیاده سازی:محمد صادق هویت طلب برومند
خیلی خوشحالیم که به پایان این داستان رسیدید و داستان ما را مطالعه کردید\nامیدواریم که برای شما داستان جالبی باشه\n\nمنتظر ادامه داستان باشید\n\n\n\nنظراتتون رو برای بهتر شدن داستان ها در سایت قرار بدید\n<html><a href="http://adventurebooks.ir/">سایت کتاب های نقش آفرینی</a></html>\n\nبه بلاگ ما هم سر بزنید\n<html><a href="http://adventurebooks.ir/?page_id=315">بلاگ سایت کتاب های نقش آفرینی</a></html>\n\nو البته می تونید نظراتتون رو به ایمیل زیر که ایمیل نویسنده است ارسال کنید\nmisi_mission@yahoo.com